عمل چشم قشنگت
دختر شجاع من: یسنا گلی
دخترک من چشم سمت چپ شما یه مشکل خیلی کوچولو داشت که نیاز داشت جراحی بشه
یدونه عضله چشم سمت چپت ضعیف بود (به قول دکترت میگفت از سرماخوردگی هم ساده تره)
مامان جون بماند که به من و بابا تو این دوماه چی گذشت تا تصمیم قطعی رو بگیریم و بریم برای عمل چشم قشنگت
یسنا جون ما یک شنبه ۲۳ خرداد ساعت ۶ صبح از خونه زدیم بیرون و ۶:۳۰رسیدیم بیمارستان رازی
شما ساعت ۸ باید میرفتی برای بستری ، به خاطر همین که دلت شور نزنه ، رفتیم پارک اب و اتش، اونجا حسابی چرخیدی و بازی کردی
بمیرم برات تشنت هم شده بود ولی نمی تونستم بهت اب بدم، اون قدر بازی کردی تا وقتی اومدیم پذیرش بشیم و نوبت عملت بشه یک ساعتی روی پای بابا خوابیدی
بعدش رفتیم برای تعویض لباست و فدات بشم من وقتی لباس بیمارستان پوشیدی، کلی ذوق کردی و وقتی خانم پرستار باهات مصاحبه قبل عمل کرد و به همه ی سوالاتش درست جواب دادی و اخرش عکس چندتا ادمک رو نشونت داد و گفت الان حس تو کدومه؟ تو گفتی اون که میخنده ، چون میخوام زودی چشمم رو عمل کنم و برم خونه کادوهام رو بگیرم، همه با دیدنت ذوق میکردن
رفتیم ازت ازمایش بگیرن ، خیلی خانوم بود، اقایی که ازت ازمایش خون گرفت بهت میگفت : دختر شجاع
اجازه دادن تا تو اتاق عمل باهات بیام که نترسی، من و تو هم کلی باهم اونجا خندیدیم ....
عملت کلا ۱۵ دقیقه بود ولیبا به هوش اومدنت یک ساعت و بیست دقیقه طول کشید
این نیز بماند که چی بر ما گذشت
وقتی دکتر بیهوشیت از اتاق عمل اومد بیرون، میگفت مامان یسنا، ماشالله به دخترت، مثل فرشته ها میمونه، چقدر خوش زبونه، چقدر بامحبته و حسابی ازت تعریف کرد
به هوش که اومدی ، یک ساعت موندیم بیمارستان و وقتی چیزی خوردی و حالت بد نشد مرخص شدی و حدود ساعت ۲ بود رسیدیم خونه
مامانی و ثنا منتظرت بودن
حسابی کادو گرفتی
فرداش هم رفتیم خونه ی مامان رعنا و اونجا هم برات جشن گرفتیم با یه عالمه کادو
یسنای من، نفس من، عسل من، ارزوم ، خواهشم و تمنایم از خداوند اینه که هیچ پدرو مادری مریضی فرزندانشون رو نبینن و همه ی بچه ها همیشه سالم باشن
بریم عکسات رو ببینیم مادر




















دخترک من چشم سمت چپ شما یه مشکل خیلی کوچولو داشت که نیاز داشت جراحی بشه
یدونه عضله چشم سمت چپت ضعیف بود (به قول دکترت میگفت از سرماخوردگی هم ساده تره)
مامان جون بماند که به من و بابا تو این دوماه چی گذشت تا تصمیم قطعی رو بگیریم و بریم برای عمل چشم قشنگت
یسنا جون ما یک شنبه ۲۳ خرداد ساعت ۶ صبح از خونه زدیم بیرون و ۶:۳۰رسیدیم بیمارستان رازی
شما ساعت ۸ باید میرفتی برای بستری ، به خاطر همین که دلت شور نزنه ، رفتیم پارک اب و اتش، اونجا حسابی چرخیدی و بازی کردی
بمیرم برات تشنت هم شده بود ولی نمی تونستم بهت اب بدم، اون قدر بازی کردی تا وقتی اومدیم پذیرش بشیم و نوبت عملت بشه یک ساعتی روی پای بابا خوابیدی
بعدش رفتیم برای تعویض لباست و فدات بشم من وقتی لباس بیمارستان پوشیدی، کلی ذوق کردی و وقتی خانم پرستار باهات مصاحبه قبل عمل کرد و به همه ی سوالاتش درست جواب دادی و اخرش عکس چندتا ادمک رو نشونت داد و گفت الان حس تو کدومه؟ تو گفتی اون که میخنده ، چون میخوام زودی چشمم رو عمل کنم و برم خونه کادوهام رو بگیرم، همه با دیدنت ذوق میکردن
رفتیم ازت ازمایش بگیرن ، خیلی خانوم بود، اقایی که ازت ازمایش خون گرفت بهت میگفت : دختر شجاع
اجازه دادن تا تو اتاق عمل باهات بیام که نترسی، من و تو هم کلی باهم اونجا خندیدیم ....
عملت کلا ۱۵ دقیقه بود ولیبا به هوش اومدنت یک ساعت و بیست دقیقه طول کشید
این نیز بماند که چی بر ما گذشت
وقتی دکتر بیهوشیت از اتاق عمل اومد بیرون، میگفت مامان یسنا، ماشالله به دخترت، مثل فرشته ها میمونه، چقدر خوش زبونه، چقدر بامحبته و حسابی ازت تعریف کرد
به هوش که اومدی ، یک ساعت موندیم بیمارستان و وقتی چیزی خوردی و حالت بد نشد مرخص شدی و حدود ساعت ۲ بود رسیدیم خونه
مامانی و ثنا منتظرت بودن
حسابی کادو گرفتی
فرداش هم رفتیم خونه ی مامان رعنا و اونجا هم برات جشن گرفتیم با یه عالمه کادو
یسنای من، نفس من، عسل من، ارزوم ، خواهشم و تمنایم از خداوند اینه که هیچ پدرو مادری مریضی فرزندانشون رو نبینن و همه ی بچه ها همیشه سالم باشن
بریم عکسات رو ببینیم مادر


















مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


عمل چشم قشنگت
